تبليغاتX
گذر زندگی
گذر زندگی

چای پای خدا

خوابی دیدم

 

خواب دیدم در ساحل با خدا قدم میزنم . بر پهنه ی آسمان صحنه هایی از زندگی ام برق زد.

 

در هر صحنه دو جفت جای پاروی شن دیدم یکی متعلق به من و دیکری متعلق به خدا.

 

وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و جای پاهای روی شن نگاه کردم.

 

متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر زندگی  ام فقط جفت جای پا روی شن بوده است .

 

همچنین متوجه شدم که این در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگی ام بوده است.

 

این واقعه برایم ناراحت کننده بود ودر باره اش از خدا سوال کردم :

 

خدایا تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم در تمام راه با من خواهی بود ولی دیدم که در سخت ترین

 

 دوران زندگی ام فقط یک جای پا وجود داشت.

 

نمی فهمم چرا هنگاهی که بیش از هر وقت دیگر به تو نیاز داشتم مرا تنها گذاشتی؟

 

خدا پاسخ داد بنده بسیار عزیزم من در کنارت هستم و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت

 

اگر در آزمون ها و رنج ها فقط یک جفت جای پا دیدی

 

زمانی بود که تو را در آغوشم حمل می کردم

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 1:1  توسط رضا  | 

 

 

به خواست اهورا مزدا چنان کسی هستم که راستی را دوست هستم ، بدی را      

 

                                        دوست نیستم  .

 

نه مرامیل است که شخص ناتوان از طرف توانا به او بدی کرده شود ،نه آن را

 

     میل است   که شخص توانایی از طرف ناتوان به او بدی کرده شود .

 

آنچه راست است آن میل من است . مرد درغگو را دوست نیستم تند خو

     

نیستم . آن چیزهایی که در هنگام خشم بر من وارد می شود، سخت به

                                   

                                    اراده نگاه می دارم

                                 بر هوس خود فرمانروا هستم.

 

    

    

    

 بخشی از کتیبه  داریوش بزرگ در نقش رستم مربوط به 2500 سال پیش

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 0:58  توسط رضا  | 

 

داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود

 

او پس از سالها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آن جا

 

 که افتخار را فقط خود می خواست تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود

 

تاریکی بلندی های کوه را تماما در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید

 

 همه چیز سیاه بود  اصلا دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود

 

همانطوز که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله  پایش لیز خورد

 

و درحالی که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد همچنان سقوط می کرد و

 

درآن لحظات ترس عظیم همه ی رویدادهای خوب وبد زندگی به یادش می آمد

 

اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است

 

 نگهان احساس کرد که طناب دور کمرش محکم شده و فقط طناب است که او را نگه داشته بود

 

 و در این لحظه سکون برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشد

 

 خدایا کمکم کن

 

 ناگهان صدای پر طنینی از آسمان جواب داد ازمن چه می خواهی؟

 

مرد گفت : ای خدا نجاتم بده

 

ندا آمد : واقعا باور درای که من می توانم تو را نجات بدهم

 

مرد پاسخ داد : البته که باور دارم

 

دوباره ندا آمد : اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن

 

اما مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.

 

گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند در حالی که بدنش از

 

یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود

 

در صورتیکه او فقط یک متر از زمین فاصله داشت!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 0:49  توسط رضا  | 

به همه ی پدیده ها طوری نگاه کن انگار که اولین بار است آن را می بینی یا 

 

                                آخرین بار

 

               آنگاه زندگی تو در زمین شکوهمند خواهد شد

                                    بتی اسمیت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 0:47  توسط رضا  | 

 

                         هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی

    

   زیرا هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 0:42  توسط رضا  | 

سلام دوستان عزیزم

مدتی بود که به ساختن یک وبلاگ فکر می کردم تا مطالب جالبی روکه از جاهای مختلف می خونم برای دوستانم هم بگذارم بالاخره امشب تصمیم رو گرفتم و این وبلاگ رو ساختم می دونم که مطالبم هم غلط املایی داره هم غلط دستوری به بزرگی خودتون منو ببخشید دوستتون دارم       رضا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 0:32  توسط رضا  |