تبليغاتX
گذر زندگی
گذر زندگی

در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای اين كه عكس

 العمل مردم را ببيند خودش را در جايی مخفی كرد. بعضی از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند. بسياری هم غرولند می كردند كه اين چه شهری است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ...

با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت . نزديك غروب، يك روستايی

که  پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر

زحمت بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرار داد. ناگهان كيسه ای را ديد که زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا و یک

يادداشت پیدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود :

هر سد و مانعی می تواند يك شانس برای تغيير زندگی انسان باشد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 4:8  توسط رضا  | 

در شهر كوچكي پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذراندن زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد و از اين خانه به به اون خانه مي رفت تا بتواند پولي بدست آورد . يك روز در حالي كه شديدا احساس

گرسنگي مي كرد متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقي مانده بنابراين تصميم گرفت تا از يكي از خانه ها مقداري غذا تقاضا كند .

بطوراتفاقي در خانه اي را زد . دختر جواني در را باز كرد . پسرك با ديدن چهره دختر دستپاچه شد و بجاي غذا فقط يك ليوان آب درخواست كرد .

دخترك كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد .

پسرك با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : چقدر بايد به شما بپردازم؟

دختر پاسخ داد : هيچي مادرم به ما ياد داده در ازاي محبتي كه مي كنيم چيزي نگيريم .

پسرك از صميم قلب تشكر كرد و به راهش ادامه داد .

سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد پزشكان محلي از درمان بيماري او ناتوان مانده بودند بنابراين او را براي ادامه معالجه به شهر فرستادندتا در بيمارستاني مجهز درمان شود

بيمارستان از دكتر هوارد كلي براي بررسي وضعيت بيمار و مشاوره دعوت كرد.

دكتر هنگامي كه متوجه شد بيمارش از چه شهري آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد و بلافاصله به بيمارستان رفت و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.

در اولين نگاه او را شناخت و چند دقيقه مبهوت ماند سپس به اطاق مشاوره بازگشت تا هر چه زودتر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.

از آن روز به بعد زن را كاملا تحت مراقبت پزشكي خاص خود قرار داد و سر انجام پس از تلاش طولاني توانست بر بيماري او پيروز شود .

در آخرين روز بستري زن در بيمارستان ، به درخواست دكتر ، برگه ي هزينه ي درمان زن ، جهت تائيد نزد او برده برده شد.

دكتر گوشه صورتحصاب چيزي نوشت و آن را مجددا ذرون پاكت گذاشت و براي زن فرستاد.

زن از باز كردن پاكت و ديدن صورتحساب واهمه داشت و مطمئن بود كه تمام عمر را بايد بدهكار باشد.

سرانجام تصميم گرفت و در پاكت را باز كرد .

چند كلمه اي كه  روي قبض نوشته شده بود  توجه اش را جلب كرد.

آهسته آن را خواند:

بهاي اين صورتحساب قبلا با يك ليوان شير پرداخت شده است

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 3:58  توسط رضا  | 

مردم عاقل خودشان را با دنیا تطبیق می دهند .

مردم نادان سعی می کنند دنیا را با خود تطبیق دهند

 به همین دلیل ، همه پیشرفت ها به مردم نادان وابسته است

                                    جرج برنارد شاو

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 3:43  توسط رضا  | 

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.
شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.
از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 3:34  توسط رضا  |